جستجو | جستجو در مطالب آخرين دختر روز نخست

برای جستجو کافیست کل یا قسمتی از عبارت مورد نظر خود را وارد نمایید و بروی دکمه جستجو کلیک کنید

FloatingBlog Change Font
 
     
برگ | عمومي


برچسبها : برگ
نوشته شده توسط دلشده در یکشنبه 07 شهریور 1389 ساعت 11:53
عشق گمشده من | عمومي

سه هزار و سیصد و شصت و پنج روز از آخرین باری که دیدمت گذشته

اندوه فقدانت

مثل گلوله ای از بغض و آتش

راه گلویم را بسته ست

به خوابهایم نیا

              آشفته می شوم

قاصدک ها را بگو نزدیک پنجره ام نیایند

                        دلم هوای تو را می کند باز

خوب نیست همه بدانند

که اندوه من از جایش تکان نخورده

به آسمان بگو ببارد

      شاید اشکهایم با قطره های باران درآمیزند

و کسی نداند که هنوز هم

پس از این همه روز گریستن

پیمانه اشکهایم برای تو پر است.

           از من غافلی

دیگر حتی نا ندارم بگویم چه حیف

 راه گلویم بسته است

                          وگرنه از پس اینهمه روز باز صدایت می زدم

چشم های سیاه جادوگر

دست هایت را می بوسم

 



برچسبها : عشق - گمشده
نوشته شده توسط دلشده در یکشنبه 07 شهریور 1389 ساعت 11:42
محبوب من | عمومي

دو پاره شد وجود من

وقتی از جنگ و صلح سخن گفتی

از عشق و دوری

از خدا و مذهب

از فاصله هایی که گذشته من و تو را بنا کردند

                                  و آینده ای که نخواستند سازیم

 

آی سوار اسب زمان

                  اسطوره می شوی

در میان سطور شعرهای من

         هان چشم های روشنی که خدا را جستجو نمی کنند

         چشم های من از جستن باز مانده اند

دلم عجیب گرفته است

پاره های وجودم را با وصله های نومیدی کوک می زنم



برچسبها : محبوب
نوشته شده توسط دلشده در شنبه 30 مرداد 1389 ساعت 10:09
غیر منتظره | عمومي

خالی دلم

از تو پر شد

نگاه آشنا             

انگار قرنهاست

پیمانه چشم هایم

                                      پر و خالی می شود

 

 

 



برچسبها : غیر - منتظره
نوشته شده توسط دلشده در شنبه 30 مرداد 1389 ساعت 09:43
آناهیتا | عمومي

آخر تابستان است

در خنکای صبحگاه حیاط معبد

بر بالای ستیغ قله ای دور دست

دستهایم را در آب برکه می شویم

سکوت می کنم

و از خلال چک چک قطره های آب از میان انگشتانم

صدایم را می شنوم

که از گذر قرنها گذشت ست

خوانده است، خوانده شدست، خندیدست، خنده شدست

خودم را در آب می بینم

ماهی های طلایی در گیسوانم می چرخند

چشم هایم آبی است

خیره به آسمان

+++

ابرها را بارور می کنم

 

 

 

 



برچسبها : آناهیتا
نوشته شده توسط دلشده در چهارشنبه 06 مرداد 1389 ساعت 10:11
عدم | عمومي

هیچ

...

همه

 

همچون خالی کوزه

 



برچسبها : عدم
نوشته شده توسط دلشده در چهارشنبه 06 مرداد 1389 ساعت 10:07
آگاهی | عمومي

پیراهن سپید بلند بر تن دارم

گیسوان بلند مشکی

همچون آبشار بر شانه هایم فرو ریخته اند

برکه از گل نیلوفر پر شده ست

بر آب آرمیده ام

همچون برگی نو فرو افتاده

           که بر آب می لغزد

از برکه

به جویبار

 جاری می شوم

 

چشم هایم شرقی است

 



برچسبها : آگاهی
نوشته شده توسط دلشده در چهارشنبه 06 مرداد 1389 ساعت 10:02
ازل | عمومي

باد جا مانده ست از من

صدا نرسیده است به گرد پای من

نور نگاه می کند که تا کجا شتافته ام

 

در انهنای جهان

از میان کهکشان ها

سر می خورم

جاری می شوم

همچون تیری از چله کمان پرتاب شده ام

در دالان های نور

مثل رایحه عطری خوش در فضای ناشناخته پخش می شوم

و به ناگاه

معلق

همچون درختان باغ عدن

رها می شوم

در ماده بلورین زاینده حیات

 

کلمات آنجا هستند

همچون باریکه هایی از نور

اصوات آنجا هستند

همچون جرقه های کوچک

 

چشم می گشایم

روحم پیش از خودم رفته ست

 



برچسبها : ازل
نوشته شده توسط دلشده در چهارشنبه 06 مرداد 1389 ساعت 09:58
سما | عمومي

می چرخم

می چرخم

می چرخم

روی یک نقطه می چرخم

همچون چرخ کوزه گری

 

گل آدم می سازم

 

می چرخم

می چرخم

مرزی میان من و جهان نیست

من می چرخم

زمین می چرخد

کیهان می چرخد



برچسبها : سما
نوشته شده توسط دلشده در چهارشنبه 06 مرداد 1389 ساعت 09:50
درخت دانایی | عمومي

درخت

غرق در نور

با تنی کهنسال

و ریشه هایی گسترده

برگ هایش فشرده و کوچک

 

مرد در پای درخت نشسته

پیراهن سپیدش در باد لرزان 

کف یک دستش رو به من است و کف دست دیگر رو به آسمان

زمین یکپارچه سپیدی است

غرق در نور

 

به درخت دست می کشم

با نوک انگشتانم

تاریخ زمین را می خوانم

 



برچسبها : درخت - دانایی
نوشته شده توسط دلشده در چهارشنبه 06 مرداد 1389 ساعت 09:46
فاصله | عمومي

ماه شب چهارده

ایوان پر گل شب بو

صندلی خالی

گهواره خالی

آواز جیرجیرک

سپیدارها بلند

صدای  آب لرزان

فانوس کومه های دور روشن

من

همچون مهی رقیق از دارهای قالی بالا میروم

در غنچه های شب بو می پیچم

در ریشه های چنار به اندازه زمین گسترده می شوم

می رقصم

می خندم

می چرخم

می بینم

می شنوم

دور تو می پیچم

و با اولین آه کوتاهت

به درونت سر می خورم

 

چراغ خانه ما خاموش است

چراغ خانه ما خاموش است

 

درخت

گل

خاک

آب

ماه

مرا می بینند

همچون مهی شفاف

 

تو چشم هایت را بسته ای

چه حیف

تصویر مرا در بلور اشک هایت نمی بینی

صدای مرا در زمزمه جویبار نمی شنوی

روشنای دلم را در نور فانوس نمی بینی

آغوش گشوده ام اما هنوز بی پناهی

 

دلم می گیرد

 

 



برچسبها : فاصله
نوشته شده توسط دلشده در چهارشنبه 06 مرداد 1389 ساعت 09:39
ای خوش آن سرو که از بار غم آزاد آمد | عمومي

آی ضمیر روشن من
یکی از آن مردان مسلح به

- تفنگ و خنجر و چوب بید های باغچه پدری

 

که چون سگان بند دریده دوره مان کردند

- و راه های آزادی را بستند

 

یکی از آن غلام بچگان که از خرابه های افق دور دست شهر،

افسار خشم بر دریدند و بادهای مسموم بر ما وزاندند

 

یکی از آن زنان سیاه پوش که عروسک وارانه از شاخه دین آویزان شدند

و حسین را بر سرنیزه پیشکش زید یزید آوردند

 

 

همه آنها نه، اما یکی

شاید یکی از آن همه   
پسرک بیگناه و فقیری است که به خاطردرد گرسنگی به هجوه علمی - یه رفت

و از دالان جهل سر برآورد


همه آنها نه، اما یکی

شاید یکی از آن همه مرد مسلح

تازیانه مرگ را بر پشت خود

و طناب دار را بر گردن خود

بار می کشید

"بکش تا کشته نشوی"

-          و زندگی چه ریشخند کوتاهی است

هه هه هه!

 

همه آنها نه، اما یکی

یکی از آن همه زن بی رحم
عروسک خیمه شب بازی این نمایش است

که معصومانه نمی داند

و نمی تواند بداند

و نمی بایست که بداند

و

هه هه هه!

-          زندگی چه ریشخند کوتاهی است

 

الخ


تو که می دانی

تو که می فهمی

تو که چشم ها و گوش ها و لبهایت را جادو نکرده اند

به حال جهلی که با سرنیزه می آید
وا افسا مگوی و سر به بیابان بگذار

سکوت مکن و تن به نشان عزا مجنبان

 

اندیشه کن و پنبه تمدن از گوش هایت برون آور

اندیشه کن تا ریشه ها را بیابی

اندیشه کن تا دستهایت فرمان برند

اندیشه کن تا گوش هایت فرمان برند

اندیشه کن تا چشم هایت فرمان برند

اندایشه کن تا خوبی ببینی

و خوبی بیابی

و خوب بمانی

 

بادهای مسموم می وزند

و ما بربلندای دنیا ایستاده ایم

 

گاهی اما

نگاه کن و ببین
که فقر چگونه دامان مادران ما را لکه دار کرد
که جهل چطور روح های سپید را قیر آجین از بلندای زمان آویخت
که گناهان ناکرده چطور معصومیت کودکان سرزمین مقدس مان را زدود

و تاتار آمد

و مغول اسب دواند

و خلیفه فرمان داد

و شاه از حدقه های خالی عکس گرفت

چلیک، چلیک!

...

مگر شکم های مردان ثروت بر آید

و سینه های مردان قدرت از اشتیاق شکنجه بدرد

و انگشتان تار مانند زنان در بند، نوعروسان مان را به بند آرد

و از جمجمه های خالی هواداران

و از گوش های بریده غلامان

و لبهای دوخته مخالفان

و چشم های داغ بسته مادران

خون چکه چکه کند

چکه

چکه

و از آلت های توحش 

و اسلحه های بی صاحب

و خنجر های شکسته

                                    نفت چکه چکه کند

چکه

چکه

 


خون زمین را برایشان فرش قرمز بپوشاند

نفت به تنشان عریانی بپوشاند
.

و کیسه اعمال بر آید و پر شود

ذره

ذره

ذره

 

صبر خدا اما زیاد است

 



برچسبها : خوش - سرو - بار - آزاد - آمد
نوشته شده توسط دلشده در سه شنبه 15 دی 1388 ساعت 10:59
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی | عمومي

چقدر آدم باید پیش خدا آبرو داشته باشه

که تو این روزها و ساعات عزیز دنیا رو ترک کنه

جقدر آدم باید پیش خدا محبوب باشه

که با احترام

در این ساعات عزیز از دنیا بره

البته اگه از دنیا برده نشده باشه!

فوت مرجع تقلید، مرد دین و خدا، پیرمرد مجاهد در راه احقاق حقوق مردم

فوت منتظری سبز ، سبز سبز سبز تسلیت باد 



برچسبها : هله - عاشقان - بشارت - نماند - این - جدایی
نوشته شده توسط دلشده در 29 آذر 1388 ساعت 11:54
امروز 11/9/88 | عمومي

برف اول امسال

با وقار و شکوه

دامنه البرز

شیب تند خیابان دانشگاه

پله های سنگفرش

راهروهای باریک میان درختان

سقف های دهان گشوده

و

پلک های شفاف تو را

پوشاند

دوربینی نبود که غرق شدن در این دریای عظیم را بتوان با آن ثبت کرد

چشم هایم را گشودم

و طعم برف را در دهانم حس کردم

اما اینجا ایران است

تهران

صدا خفه!

ته دلم غریو شادی سر دادم

"خدایا سپاس که زنده ام"

"خدایا سپاس که باز برف بارید و من این بارش عظیم را دیدم"

" خدایا سپاس، بعد از این همه مردن، هنوز هم زنده ام"

دستهایم را بالا می برم

شاید

بیشتر در معجزه غرق شوم 



برچسبها : امروز
نوشته شده توسط دلشده در 11 آذر 1388 ساعت 13:45
نمی خواهم 114 سالگیم را جشن بگیرم ... | عمومي

هیچ چیز این روزها به اندازه دیدن مردمی که

کرند

کورند

لالند

پیچ رادیو را نمی چرخانند و حرفهای دروغ را نمی شنوند

رسانه ملی؟؟؟ را روشن نمی کنند و جنایت های این دنائت کاران را نمی بینند

به مهمانی خونخواران نمی روند تا از محسنات عروس زشت روی هاله نشین چیزی بگویند

لذت بخش نیست

چند میلیون نفر از ما این روزها

کور و کر و لال جلوه می کنیم؟

 



برچسبها : -
نوشته شده توسط دلشده در 23 شهريور 1388 ساعت 10:09
شبیه کودکی های من .. | عمومي

 

سلام دوست قدیمی

  این شعر را از طرف شما و به نام  "کاروان" از شفیعی کدکنی در قسمت مربوط به " شبیه کودکی های من" اضافه نمودم. 

دلشده

 

کاروان

 

دیریست، گالیا!

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!

دیریست، گالیا! به راه افتاد کاروان.

 

عشق من و تو؟ ... آه

این هم حکایتی است.

اما، درین زمانه که درمانده هرکسی

از بهر نان شب،

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

شاد و شکفته، در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،

امشب هزار دختر همسال تو، ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت، روی خاک.

 

زیباست رقص و ناز سر انگشتهای تو

بر پرده های ساز

اما، هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان

جان میکنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب میکنی تو به دامان یک گدا.

 

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ.

 

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش وان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان

 

دیریست، گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.

هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.

هنگامة رهایی لبها و دستها است

عصیان زندگی است.

 

در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد ازین پس شراب عشق!

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

 

یاران من به بند

در دخمه های تیره و نمناک باغشاه،

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک،

در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه.

 

رودست، گالیا!

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!

اکنون زمن ترانه شوریدگی مخواه!

زودست، گالیا! نرسیدست کاروان...

 

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت،

من نیز بازخواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها،

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان،

سوی تو،

عشق من!

 



برچسبها : -
نوشته شده توسط دلشده در 18 شهريور 1388 ساعت 10:10
ما شبی دست براریم و دعایی بکنیم ... | عمومي

 

سوم

من که  نبودم و نیازم تو نبودی!

در انبوه روزمرگی های زمینی گم بودم

اگر پیدایم نکرده بودی

زندانی خویشتنم بودم

اگر خودت در لطف نگشوده بودی

 

بینایی به چشم هایم نداده بودی

از کنار شقایق ها بی سر گذشته بودم و

                                                    دورِ

                                                        دورِ

                                                             دور بودم

 

اگر نمی خواستی بار عشق به دوشم باشد

چشم های پیامبرت را به اشک های من پیوند نمی زدی

 

اگر تو در تقدیر من نبودی

رفته بودم و نشانم از سطور زمین خط خورده بود

اما

.

.

.

حالا که مرا دعوت کرده ای به بودن

به دیدن و شنیدن

حالا که مرا دعوت کرده ای به دانستن

حالا که مرا دعوت کرده ای به سرودن در سکوت

حالا که صدای هل من ناصرت گوش فلک را بر دریده ...

 

شانه های زخمی مردمم را لمس کن

از پیاله اشک های مادران شهرم بنوش

و دعا کن که نفرت،

                            عشق مرا به تو رنگ سیاهی نزند

 

دعا کن تا زنده ام نیایی!

 

که من دعا کردم

نبینی

نبینی که به نام تو قرون وسطا را از صندوق تاریخ بیرون کشیده اند

نبینی فرشتگان صلح تو برای زدن و کشتن روزی چقدر می گیرند

نبینی به نامت نعره می زنند و مست می شوند و پرده می درند ...

نبینی به نام تو بال کبوتران تمام حرم های امن دنیا را شکسته اند

نبینی که در دلهای مردم عشق تو را به شک مبدل کرده اند

 

 تو نیز دعا کن پدر جهان

 

دعا کن این سالها نیایی

تا گرگ زادگان

پیراهن حرمتت را بدرند

و به نام تو

تو را به بند کشند

 

دستهای سبز جوانانی که از دعا پرند

و از صفوف نماز های عاشقانه برمی گردند

در دستان خود بگیر

و همانطور که به دل من نور تاباندی

بر ارواح سبزی که به نام تو بی رحمانه کشته شدند

سلام بگو

سلام بگو

و دعا کن تا زنده ام نیایی!

 

نمی توانم شاهد باشم که تو را نیز

از گلدسته های مسجد به رگبار می بندند

و در دخمه های اوین تکفیر می کنند

 

نمی توانم شرم را بر چهره ات بببینم

وقتی سربازان گمنامت

به اجسام و ارواح مردمم تجاوز می کنند

و به نام تو بر نام خدا و سنت جدت خط بطلان می کشند

 

دعا کن اشک هایت را نبینم

و فریادهایت را در چاه های زمین نشنوم

که

خانه ملت را خراب کرده اند و

 بر کرانه بیابان برایت کرانه ساخته اند

چاه های نفت ملت خالی کرده اند

و چاه های تو را از نامه و ناله پر

 

دعا کردم که تو نیز دعا کنی

این روزها روز ظهورت نباشد

من طاقت دیدن خون زلال تو را بر سنگفرش های خیابان شهرم ندارم ...

دعا می کنم که تو نیز دعا کنی

دل مردم از عشق تو خالی نشود

دل مردم از نور تو پر شود

...

دعا می کنم

می دانم

تو هم دعا می کنی



برچسبها : -
نوشته شده توسط دلشده در 3 مرداد 1388 ساعت 15:04
برای تو که دوستت دارم ... | عمومي

اول

 

روزي كه از مقابلم گذشتي

و در سكوت پر كلامت دور شدي

 - ناشناس تر از تمام مردم دنیا -

 

چنان به دريا گريستم که دل آسمان رحم آورد و مرا نشان از تو داد.

زمين دايه من شد و شوق دیدار تو مرا در سنگلاخي رها پيش راند

کینه توزان و سنگدلان مرا رانندند!

درخت زارانت، اما

                      پناه دادند!

چشمه ها زخم های مرا شستند و

شاخه ها برکتشان را به من بخشيدند

گرچه گاه فانوس های دروغ و ریا مرا به بيراهه بردند!

ستارگان

          به راه مقدس

                            فراخواندند

من چرخیدم

زمین چرخید

زمان گردید

 



برچسبها : -
نوشته شده توسط دلشده در 3 مرداد 1388 ساعت 14:45
این روزها ... | عمومي

سوم

 

محراب را به نام تو قبضه کردند

و خون برادرانم را بر پیشانی زمین پاشیدند

 

فدیه فریاد یا حسین!

فدیه انقلاب تا آزادی

 

 



برچسبها : -
نوشته شده توسط دلشده در 3 مرداد 1388 ساعت 14:39
من از تبار مغولان نیستم ... | عمومي

دوم

 

جوانی جستجوگر بودم

اینک

 به اندازه تاریخ سرزمینم پیر شده ام

و خاطره ام از گلوله های سربازانت پر شده ست...

 

اگر به نام خدا در مقابل دیدگانم مظلوم را سلاخی نمی کردند

راه ها ادامه تو بودند تا خدا

 

اگر دستانشان طناب اعدام بی گناهان نبود

تمام سحرخیزان برادران تو بودند

 

اگر دیدگانشان دریده از شهوت انتقام نبود

کبوتران صلح بیت مقدس می شدند ...

آن سجاده نشینانی

که پیشانی ملت را شکافتند

آن خانه زادهایی

که

پرده دریدند از خانه ملت

دریغا کورسوی تمدن

دریغا روز رستاخیز

***

.

.

نان ملت خورده شد

نمک دانها شکسته



برچسبها : -
نوشته شده توسط دلشده در 3 مرداد 1388 ساعت 14:34
ادامه . . . | عمومي

رونق دوباره گرفته است

ش

ک

ن

ج

ه

گاه های عباسیان و امویان

***

پدران ملت همه عسکری شده اند



برچسبها : -
نوشته شده توسط دلشده در 31 تير 1388 ساعت 15:23
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن کلیک نمائید تا باز یا بسته شود
صفحات:
لیست برچسبهای وبلاگ
بودی - ببر - آزاد - مسافرم - عدم - hogg - یادداشتی - تازه - میدانم - مردی - دیر - کنار - قدیمی - مرده - آناهیتا - ایمان - کنفسیوس - داشت - زند - اولین - آمد - آسمان - ازل - وقتی - داستان - یکی - حلزونها - کندن - جان - کردند - پاییز - هله - آدم - مانا - ایستاده - آنان - مبارک - بحال - گمشده - george - حسینا - ستاره - برف - است - دوستش - جمعه - خوش - پسر - سرو - خواندم - برگ - مرا - اراده - این - پرده - قطعه - نور - رفته - چنین - مرگ - درخت - رقصی - اما - خواهد - اول - ذره - گفتگو - خالی - بال - محتاج - خانه - کشف - دارم - دوازدهمین - آغاز - بارید - عاشقانه - هنوز - بمن - اگر - کفش - امروز - سالهاست - نکهتی - دوست - ماه - محبوب - کهنه - بار - برای - نشنیدی - باز - غیر - فاصله - فاطیما - آید - بصیرت - فرشته - منتظره - صبا - خدا - زمینی - امید - تبر - نماند - دیدید - سما - فلانی - گفتگوی - صدایم - عشق - راه - دانایی - دزدیدن - نام - استعمار - خورشید - آفریدند - همیشه - عاشقان - آگاهی - سپاس - کشیدم - زمین - کلمه - میانه - کوی - شناختم - نیاز - غروب - لعنت - آرزوست - زنده - ملت - تولدت - جدایی - کرد - سبز - دلشدگان - سفر - حرف - بشارت - ایم - شنبه - بدون - فانوس - فرود - عروسک - آبی